تبلیغات
هادی - خطرات یک جاسوس

هادی

شنبه 5 دی 1388

خطرات یک جاسوس

نویسنده: کیوان شیریان   

گزارشی از خاطرات یك جاسوس-1

 

ما بریتانیایی‌ها جز با فتنه‌انگیزی و ایجاد نزاع در تمام مستعمرات خود نمی‌توانیم زندگی آسوده و مرفهی داشته باشیم ما نمی‌توانیم سلطنت عثمانی را در هم بكوبیم مگر این كه میان مردم آن‌جا فتنه به راه اندازیم وگرنه یك ملت كم شمار چگونه خواهد توانست بر ملتی پر شمار غلبه كند و بر آن مسلط شود؟




احتمالاً برخی از شما خاطرات « مستر همفر»، جاسوس انگلیسی فعال در كشورها‌ی اسلامی را مطالعه كرده‌اید. اگرنه، توصیه می‌كنم این كتاب را كه با حجمی كم اطلاعات فراوانی می‌دهد مطالعه كنید.
«مسترهمفر» از جاسوسان كاركشتة فعال در «وزارت مستعمرات بریتانیای كبیر» بوده كه حدود سه قرن پیش از این ایام به ایران و عراق و تركیه (عثمانی سابق) و مصر و حجاز سفر داشته و خدمات بی‌نظیری به بریتانیا كرده است. این كتاب را آقای محمد صادق پارسا در سال 1372 ترجمه و چاپ كرد.

 

در كتاب مستر همفر می‌نویسد كه: ما دربارة دو موضوع توجه جدی داشتیم. یكی حفظ قدرت و سلطة خود بر سرزمین‌های اشغال شده یا همان مستعمرات و دیگری تلاش برای الحاق سرزمین‌های جدید و افزایش مستعمرات‌. حتی اشاره می‌كند كه: خیال وزارت مستعمرات بریتانیا از بابت مناطقی مثل هند و چین با همة بزرگی و گسترش راحت بود چون از بابت مذاهب «بودا» و «كنفوسیوس» كه مذاهب غالب بودند خطری متوجه ما نبود چون، این مذاهب با حیات و زندگی سروكار نداشتند. بنابراین، با برنامة دراز مدتی برای ایجاد تفرقه و جهل و فقر و گاه بیماری در این كشور‌ها با خیال راحت این مناطق را در اختیار داشتیم.


شاید بی‌اطلاع نباشید كه سال‌هایی طولانی انگلیس با رواج تریاك در چین این سرزمین بزرگ را در چنگال خود گرفتار آورده بود. معروف است كه آنها سوختة تریاك را از مردم تحویل می‌گرفتند و تریاك تازه پرداخت می‌كردند.
مستر همفر می‌نویسد كه: ذهن ما از ناحیة كشورهای اسلامی پیوسته نگران بود. اگرچه با امضای معاهداتی با پادشاه ایران و امپراتوری عثمانی قید و بندهای زیادی را به پاهای آن‌ها بسته بودیم امّا؛
 بزرگترین نگرانی ما به چند موضوع برمی‌گشت:

1 ـ قدرت اسلام در نفوس پیروانش؛
جالب است كه در همین بخش می‌نویسد مسلمانان ایرانی (شیعیان) خطرناك‌ترند.

2 ـ اسلام روزگاری دین زندگی و سیطره و سروری بوده و بسیار مشكل به نظر می‌رسد بتوان كسانی را كه روزگاری آقا بودند به بردگی كشید؛
3 ـ از ناحیة علمای اسلامی نیز بسیار احساس نگرانی داشتیم. علمای الازهر و علمای عراق و علمای ایران محكم‌ترین سد در برابر اهداف و آمال ما بودند. آن‌ها به اندازة یك سر مو از اصول خود پایین نمی‌آمدند و مردم هم تابع آن‌ها بودند و شاه هم مثل موش كه از گریه می‌ترسد از آن‌ها می‌ترسد.

همفر در خاطرات خود كه پس از بیش از دویست سال منتشر شده می‌نویسد:

در سال 1710 میلادی وزارت مستعمرات به من مأموریت داد تا به مصر و عراق و تهران و حجاز و آستانه (تركیه امروزی) سفر كنم و اطلاعاتی كافی دربارة راه‌های ایجاد تفرقه در میان مسلمین و ایجاد سلطه بر بلاد اسلامی جمع‌آوری كنم.

او و نُه نفر دیگر كه در زمرة برگزیده‌ترین مأموران بودند با تمام امكانات لازم و نقشه‌ و پول و اطلاعات كافی دربارة حكام و علما و رؤسای قبایل مشهور راهی شرق اسلامی در خاورمیانه می‌شوند.

همفر با نام جعلی «محمد» وارد آستانه می‌شود و با تسلطی كه بر زبان‌های تركی و عربی داشته اعتماد عالمی را جلب می‌كند و برای مدت درازی نزد او می‌ماند تا بر عموم دقایق مذهب اسلام و اخلاق مسلمانان آشنایی پیدا كند. می‌نویسد كه طی مدت دو سال هر ماه گزارش كامل مشاهداتش را برای وزارت مستعمرات ارسال می‌كرده است.
در مرحلة دوم از مأموریت، همفر راهی بصره می‌شود. او مأمور می‌شود تا دو موضوع را پیگیری كند:

اول، كشف نقطه‌ضعف مسلمانان برای نفوذ در پیكرة آن‌ها و ویران كردنشان.

دوم، نفوذ در پیكرة مسلمانان پس از كشف آن نقاط ضعف. درواقع مأموریت دوم او ورود به منطقة شیعه‌نشین بوده.
از همفر خواسته می‌شود تا در این سفر انواع كشمكش‌های احتمالی موجود میان مسلمانان را كشف كند و راه‌های برافروخته كردن آن‌ها را بیابد. نزاع‌هایی چون: نزاع بر سر رنگ پوست، قبیله، اقلیم، قومیت، مذهب و ...

جالب است كه اعتراف می‌كند:
ما بریتانیایی‌ها جز با فتنه‌انگیزی و ایجاد نزاع در تمام مستعمرات خود نمی‌توانیم زندگی آسوده و مرفهی داشته باشیم ما نمی‌توانیم سلطنت عثمانی را در هم بكوبیم مگر این كه میان مردم آن‌جا فتنه به راه اندازیم وگرنه یك ملت كم شمار چگونه خواهد توانست بر ملتی پر شمار غلبه كند و بر آن مسلط شود؟
در واقع، راز سلطه‌ غرب در همین عبارت نهفته است.
«ایجاد تفرقه و نشر مفسده» همواره دو سلاح موثر غرب علیه شرق اسلامی بوده. چنان كه در ماجرای بازپس‌گیری اندلس از خلفای مسلمان، كلیسا با وقف تاكستان‌های انگور برای عرضة شراب رایگان میان مسلمانان و گسیل دختران زیباروی در میان آن‌ها چنان بلایی بر سر مسلمانان آورد كه در طی چند سال تمامی اندلس و اسپانیا از دست مسلمانان خارج شد. همة مساجد ویران و یا تبدیل به كلیسا شدند.

در كتب تاریخ ذكر شده است كه مسیحیان، پس از خارج كردن شهرها از دست مسلمانان، ناقوس‌ها را بر دوش اسرای مسلمان گذاشتند تا پس از طی مسافت‌های طولانی آن را بر بلندای كلیسا‌های مورد نظر مسیحیان نصب كنند.
جالب‌ترین بخش سفر جناب همفر آشنایی با «محمدبن عبدالوهاب» است می‌نویسد:

محمدبن عبدالوهاب طلبه بود و بسیار بلند‌پرواز و تند مزاج و با رد نظریات مشایخ از درك خودش پیروی می‌كرد و همواره از مشایخ معاصرش بی‌زاری می‌جست.

همفر ادامه می‌دهد:
من گمشدة خود را در محمدبن عبدالوهاب یافته بودم. او بسیار مستعد بود تا من در او رخنه كنم. همواره در گوشش می‌‌خواندم او كه از امام علی(ع) و عمر با استعدادتر است و او می‌تواند اسلام را احیا كند. حتی با این او سنی مذهب بود و متعه یا همان عقد موقت را جایز نمی‌دانست چنان در او نفوذ كردم كه حاضر به پذیرش متعه شد. در اولین فرصت یكی از زنان مسیحی را كه از قبل توسط وزارت مستعمرات برای افساد جوانان مسلمان آموزش دیده بود به عقد او درآوردم.

از این پس من از خارج و آن زن از داخل خانه رگ خواب محمد را در دست گرفتیم. حتی چنان بر او مسلط شدیم كه حاضر به خوردن شراب شد و پس از چندی آثار ضعف و سستی در او نمودار گردید. حتی روزی به دروغ گفتم كه پیامبر(ع) را در خواب دیده‌ام كه تو را بوسیده و فرموده كه تو وارث و جانشین من در امور دین و دنیایی و مباحثی از این قبیل.

همفر می‌نویسید «محمد عبدالوهاب» را تشویق به مسافرت كردم، او را به اصفهان و شیراز فرستادم، مأموران وزارت مستعمرات در اصفهان و شیراز او را زیر نظر داشتند. حتی با ترفندی زنی یهودی به نام آسیه را به عقد او در آورند.
حاصل تلاش همفر آماده كردن محمدبن عبدالوهاب به بهترین شكل برای آینده بود. او با حیله و ترفندی حساب‌شده، از طلبه‌ای گمنام امّا لجوج و بلندپرواز مردی مدعی و پایه‌گذار فرقه‌ای نو در میان مسلمانان ساخت. فرقه‌ای كه به تمامی در خدمت اهداف بریتانیا درآمد.

گویا همة وقت امروز ما به شرح ماجرای مستر همفر گذشت. مطلع شدن از این ماجرا بد نیست. این حیله‌ها همیشه در میان مسلمانان كارگر افتاده است.

تعداد طلاب جاسوس كه در میان حوزه‌های علمیه كشورهای اسلامی به ظاهر مشغول درس و بحث بوده‌اند كم نبوده و الآن هم كم نیست. چنان كه عدة بی‌شماری از مردان صاحب‌نام و جاه و منصب كشورهای اسلامی را از طریق «زنان مأمور» به خود وابسته كردند و یا انبوهی از اطلاعات مهم را از آنان گرفتند و به نفع خود مصادره كردند.
این حیله دربارة جوانان به شدت كارسازی می‌كند.

فكر می‌كنید قرار دادن برخی دختران جوان سر راه جوانان و البته وابسته به خانواده‌های مذهبی و حتی صاحب نام و جایگاه در دولت‌های اسلامی كار سختی است؟ و یا بالعكس؟!

در دنیای سیاست استكباری، اتفاق و حادثه معنی ‌ندارد. به همان سان كه جایی برای ولنگاری و حركت‌های تصادفی و به قول معروف الله بختكی نیست. امروزه از طریق اینترنت هر جوانی را می‌توان به دام انداخت.

شرقی‌ها به خاطر آنكه شاعرانه زندگی می‌كنند احساسی و عاطفی‌اند و دشمن از این طریق و با سوءاستفاده از این احساس می‌تواند راه نفوذ در میان آن‌ها و صحن و سرای خانه‌هایشان را پیدا كند.

این مأمور برجسته و موفق وقتی به بریتانیا برمی‌گردد مورد تشویق واقع می‌شود و مقام و منصب بالایی به دست می‌آورد. وزارت مستعمرات به همفر اجازه مطالعة كتابی قطور و هزار صفحه‌ای می‌دهد كه در آن نتایج همة بررسی‌ها و نقشه‌ها و اطلاعات مأموران قبلی و وزارت مستعمرات ثبت و ضبط شده بود. همفر می‌نویسد كه در این كتاب، تمامی نقاط ضعف مسلمین به صورت دسته‌بندی شده ثبت و ضبط شده بود. مواردی مثل:

هرج و مرج امور مدیریتی، وجود دیكتاتوری و استبداد، بی‌تحركی و نادانی و ... در مقابل عموم علایق و وابستگی‌‌های مسلمین نیز در این اثر آورده بود. مثل احترامی كه برای علما قائلند، دوری گزیدن آن‌ها از ربا و شرب خمر و خوردن گوشت خوك، واجب دانستن جهاد، پای‌بندی به حجاب و عبادات و ... در پایان، كلیة سفارش‌های مأموران آمده بوده؛ سفارش‌هایی برای گسترش نقاظ ضعف، دامن زدن به اختلافات و ....

همفر برخی از این موارد را به این نحو بیان می‌كند:

 غافل كردن
l حكام از مجازات دزدان و تقویت جناح دزدان و تشویق‌ آن‌ها؛
 اشاعة این معنی كه
l مسلمین نسبت به زندگی دنیوی تكلیفی ندارند و گسترش حلقه‌های تصوف و امثال این‌ها؛
 سرهم بندی اتهامات بر ضد روحانیون؛
l
 اختلاف افكنی و ایجاد بدگمانی
l فراوان میان گروه‌ها و طوایف و انتشار كتاب‌هایی كه به این طایفه یا آن طایفه ضربه می‌زند؛
 سرگرم ساختن زمام‌داران به فساد و قمار و حیف و میل اموال و ....
l ؛
 تقویت عربده‌های قومی و اقلیمی و زبانی؛
l
 اشاعة قمار و باده‌گساری و
l خوردن گوشت خوك، پنهانی یا علنی؛
 كم كردن رابطة مسلمین با علما... ؛
l
l ایجاد تردید دربارة جهاد، خمس، زكات و ... ؛
 ایجاد جدایی میان پدران و
l مادران؛
 تشویق زنان به حذف حجاب و چادر؛
l
 جلوگیری از ازدیاد نسل و منع
l ازدواج با بیشتر از یك زن و جلوگیری از ازدواج ایرانی با عرب و ترك با دیگران و ... ؛
 واگذاری قسمت‌هایی از خاك كشورهای اسلامی به غیر مسلمانان و ... ؛
l
 نشر
l فساد و بی‌بند و باری میان مسلمانان؛
 پدید آوردن ادیان و مذاهب دروغین...
l ؛
 گماردن جاسوس‌هایی در اطراف زمامداران و رساندن آن‌ها به مقامات بالا.
l
از طولانی شدن كلام معذرت می‌خواهم. هر یك از این بندها شرحی مفصل دارد.
وزارت مستعمرات بالاخره با حمایت مالی و نظامی و با استفاده از نفوذ خود در جزیره‌العرب میان محمدبن عبدالوهاب به عنوان مؤسس وهابیت و «محمدبن سعود» به عنوان حاكم و عامل قدرت‌ پیوند به وجود می‌آورد و وظایفی ویژه را برای هر یك تعیین می‌كند.
گمان می‌كنم همین حد برای نشان‌دادن حساسیت غرب كینه‌جو دربارة اسلام، مسلمین، سرزمین اسلامی و تلاش آن‌ها برای جستن راه‌های بسط سلطه‌ طی دو سه قرن گذشته تا به امروز كافی باشد.

گزارشی از خاطرات یك جاسوس-2

 

وزارت مستعمرات در سال 1710 م به من مأموریت داد كه به مصر و عراق و تهران و حجاز و آستانه سفر كنم و اطلاعاتی كافی در مورد راه‌های ایجاد تفرقه در میان مسلمین و ایجاد سلطه بر بلاد اسلام جمع‌آوری كنم. در همان زمان نُه نفر دیگر از بهترین و برگزیده‌ترین كامندان وزارت مستعمرات نیز اعزام شدند.

 

قدم اول: آستانه (استانبول)


وزارت مستعمرات در سال 1710 م به من مأموریت داد كه به مصر و عراق و تهران و حجاز و آستانه سفر كنم و اطلاعاتی كافی در مورد راه‌های ایجاد تفرقه در میان مسلمین و ایجاد سلطه بر بلاد اسلام جمع‌آوری كنم. در همان زمان نُه نفر دیگر از بهترین و برگزیده‌ترین كامندان وزارت مستعمرات نیز اعزام شدند. این عده افرادی بس فعال، كارآمد و پرتلاش در جهت تحكیم سیطره حكومت بر سایر اجزای امپراتوری و سایر بلاد مسلمین بودند. وزارتخانه پول كافی و اطلاعات لازم و نقشه‌های ممكن و اسامی حكام و علما و رؤسای قبایل را در اختیار ما گذاشت. آخرین سخن منشی مخصوص را كه در وقت خداحافظی به نام مسیح با ما گفت، از یاد نمی‌برم. وی گفت: «آیندة كشور ما منوط به موفقیت شماست. برای رسیدن به موفقیت تا آنجا كه می‌توانید توان خود را به كار گیرید».

من به قصد آستانه، مركز خلافت اسلامی، به راه افتادم. مأموریت من دوطرفه بود. زیرا می‌بایست زبان تركی، زبان مسلمین آن دیار را فرا می‌گرفتم. البته من در لندن چیزهای بسیاری به سه زبان آموختم: زبان تركی، زبان عربی (زبان قرآن) و زبان پهلوی زبان ایرانیان. اما آموختن زبان كاری است و تسلط بر زبان به طوری كه انسان بتواند همانند زبان اهل همان كشور تكلم كند، كاری دیگر. اگر آموختن زبان فقط به صرف چند سال معدود وقت لازم دارد، تسلط بر زبان چندین برابر این فرصت را می‌طلبد، چرا كه من می‌بایست زبان را با تمام دقایق و ریزه‌كاری‌های آن می‌آموختم تا مبادا در اطرافم شبهه‌ای ایجاد شود.

اما من از این بابت هیچ احساس نگرانی نمی‌كردم، زیرا مسلمین از تسامح و سعة صدر و خوش‌گمانی برخوردارند و این نكات را البته پیامبرشان به آن‌ها آموخته است. شبهه نزد آن‌ها مثل شبهه در نزد ما نیست. از سوی دیگر حكومت تركان در سطح مطلوبی نبود كه بتواند جاسوسان و عاملان را كشف كند، چرا كه این حكومت در سراشیبی ضعف و نابودی قرار داشت و همین امر باعث آسودگی خیال ما می‌شد.

پس از سفری خسته‌كننده به آستانه رسیدم و در آن‌جا خود را به اسم «محمد» معرفی كردم. به مسجد (محل اجتماع مسلمین برای عبادت خداوند) رفتم. نظم و نظافت و طاعتی كه در مسجد از آن‌ها دیدم، نظر مرا جلب كرد و با خود گفتم: چرا باید با این‌ها جنگ كنیم؟ آیا مسیح ما را به این كار سفارش كرده است؟

اما فوراً به خود آمدم و از این اندیشة شیطانی گریختم و با خود تجدید پیمان كردم كه این راه را تا به آخر دنبال كنم.
در آن جا به عالم پیر و سالخورده‌ای به نام «احمد افندم» برخوردم. وی مردی پاك‌دل، پرحوصله، روشن‌ضمیر و نیك‌پسند بود؛ صفاتی كه حتی در بهترین روحانیون خود نظیر آن‌ها را ندیده بودم. شیخ می‌كوشید روز و شب به محمد ـ پیغمبر ـ تشبه كند. او را ایده‌آل خود می‌دانست و هرگاه نام وی را بر زبان می‌آورد چشم‌هایش پر از اشك می‌شد. از اقبال من این بود كه وی حتی یك بار هم از اصل و نسب من نپرسید و فقط مرا با نام «محمد افندی» صدا می‌زد. هر نكته‌ای كه از او می‌پرسیدم در كمال مهربانی به من پاسخ می‌داد چرا كه فهمیده بود كه من در كشور آن‌ها مهمان هستم و آمده‌ام آنجا كار كنم و در سایة سلطانی كه نمایندة محمد پیغمبر بود زندگی كنم. (در واقع دلیل من برای ماندن در آستانه همین بود). به شیخ گفته بودم كه من جوانی هستم كه پدر و مادرم از دنیا رفته‌اند و هیچ برادری هم ندارم. پدر و مادرم اندكی پول برایم باقی گذاردند و من هم تصمیم گرفتم كار كنم و قرآن و حدیث بیاموزم. از این رو به مركز اسلام آمدم تا دین و دنیا را به چنگ آورم. شیخ بسیار مرا تحسین كرد و سخنانی با من گفت كه آن‌ها را همچنان كه گفته در این جا ذكر می‌كنم. وی گفت: به خاطر علل و عواملی احترام تو بر ما واجب است:

1. تو مسلمانی و مسلمانان با هم برادرند.
2. تو مهمانی و رسول خدا هم فرموده است: «میهمان را گرامی بدارید».
3. تو در پی علم و دانشی و اسلام به گرامی داشتن دانشجو تأكید می‌فرماید.
4. تو در پی كسب و كاری و درحدیث آمده است كه «كاسب محبوب خداست».

من از شنیدن این گفته‌ها بسیار شگفت‌زده شدم و با خود گفتم: ای كاش مسیحیت نیز از چنین حقایق تابناكی برخوردار می‌بود. اما از این تعجب كردم كه اسلام با این رفعت و والایی چطور به دست حكام و زمامداران مغرور و عالمان بی‌خبر از دنیا دچار ضعف و سستی شده است؟!

به شیخ گفتم: می‌خواهم قرآن بیاموزم. شیخ از این درخواست من استقبال كرد و «سورة حمد» را به من یاد داد و معانی آن را برایم تفسیر كرد. من نیز به هنگام گفتم برخی الفاظ با مشقت روبه‌رو می‌شدم و این مشقت گاه به منتهای خود می‌رسید. به خاطر دارم كه نتوانستم آیة «و علی امم ممن معك» را بگویم مگر پس از ده‌ها بار تكرار آن در ظرف یك هفته. چرا كه شیخ گفته بود كه باید در این آیه ادغام را رعایت كنی آن چنان كه هشت «میم» شنیده شود. به هر صورت كه بود قرآن را ظرف دو سال كامل از آغاز تا پایان پیش شیخ خواندم. وقتی شیخ می‌خواست قرآن به من بیاموزد، همچنان كه وضو می‌گرفت، برای این كار هم وضو می‌ساخت و به من نیز دستور می‌داد كه مثل او وضو بگیرم. آن گاه هر دو رو به قبله می‌نشستیم.

بد نیست در این جا متذكر شوم كه وضو در نظر مسلمین نوعی شستشوست. آن‌ها نخست صورت و سپس دست راست را از انگشتان تا آرنج می‌شویند و در مرحلة چهارم سر و پشت گوش‌ها و گردن را مسح می‌كنند و در آخر پاها را می‌شویند.


آن‌ها می‌گویند: پیش از وضو بهتر این است كه شخص آب در دهان و بینی بگرداند. من از مسواك كردن بسیار ناراحت می‌شدم و به جان می‌آمدم. در حقیقت مسواك عبارت است از چوبی كه مسلمین برای پاك كردن دندان‌هایشان پیش از گرفتن وضو به دهانشان داخل می‌كنند. من اعتقاد داشتم كه این چوب به دهان و دندان‌ها آسیب می‌رساند كه گاهی هم دهان را زخمی می‌كرد و خون می‌انداخت. با این وصف من مجبور به انجام چنین كاری بودم. چون مسواك كردن در نظر مسلمین سنتی مؤكد بود و پیامبرشان نیز آن‌ها را به این كار دستور داده بود و مسلمین هم برای این عمل خاصیت‌های بسیاری ذكر می‌كردند.

در زمان اقامتم در آستانه پیش خادم مسجد می‌خوابیدم و در مقابل به وی پول می‌دادم. خادم مردی تندخو و نامش «مروان افندی» بود. مروان نام یكی از اصحاب محمد است و خادم به این اسم شریف بسیار افتخار می‌كرد و به من می‌گفت: اگر خدا پسری به تو داد اسم او را «مروان» بگذار كه مروان یكی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های مجاهد اسلام است. من شب‌ها پیش همان خادم، شام می‌خوردم و او برایم شام آماده می‌كرد. روزهای جمعه كه در واقع عید مسلمین است، تعطیل بودم اما سایر روزها نزد نجاری كه آنجا بود كار می‌كردم. از آنجا كه من فقط صبح‌ها پیش نجار كار می‌كردم، نصف دست‌مزدی را كه به دیگر كارگرانش می‌داد به من می‌پرداخت. این نجار نامش «خالد» بود. وقتی دست از كار می‌كشید دربارة فضائل خالدبن ولید، فاتح اسلامی و صحابی پیامبر و كسی كه در راه اسلام زحمات فراوانی كشید، بسیار روده‌درازی می‌كرد. اما گاه نیز با خودش می‌گفت: امیرالمؤمنین عمربن خطاب وقتی به خلافت رسید، خالد بن ولید را عزل كرد.

خالد، صاحب دكان، مردی بداخلاق و تا حدی زیاد تند خو بود اما نمی‌دانم چرا نسبت به من اطمینان داشت؟ شاید به من از این بابت اعتماد داشت كه من یك شنوندة مطیع برای او بودم و با وی در مسایل دینی و یا مسایلی كه مربوط به مغازه‌اش می‌شد وارد بحث و گفت‌وگو نمی‌شدم. اما خالد اگرچه در ظاهر و پیش رفقایش خود را مردی پای‌بند به دین نشان می‌داد در باطن چنان به شریعت توجه نمی‌كرد. در نماز جمعه حاضرمی‌شد اما سایر روزها نمی‌دانم كه اصلاً نماز می‌خواند یا نه؟

من در دكان نهار می‌خوردم، سپس برای خواندن نماز به مسجد می‌رفتم و تا وقت عصر در مسجد می‌ماندم. چون از خواندن نماز عصر فارغ می‌شدم به خانه «شیخ احمد» می‌رفتم و دو ساعت پیش او می‌ماندم و از وی قرآن و زبان تركی و زبان عربی را یاد می‌گرفتم و هر جمعه زكات حقوقی را كه در یك هفته گرفته بودم، به او می‌پرداختم. در واقع زكات رشوه‌ای بود كه از جانب من به خاطر استمرار رابطه‌ام با شیخ، به او پرداخت می‌شد و از طرفی برای آن بود كه وی بهتر به من آموزش دهد. او هم در یاد دادن قرآن و اصول اسلام و ظرایف و دقائق زبان‌های عربی و تركی اصلاً كوتاهی به خرج نمی‌داد.

وقتی شیخ احمد آگاه شد كه من مجرد هستم، پیشنهاد كرد كه یكی از دخترانش را به همسری من درآورد اما من با طرح این بهانه كه «عنیّن» هستم و فاقد آن چیزی كه مردان باید داشته باشند، از پذیرش درخواست او امتناع كردم. البته وقتی این بهانه را مطرح كردم كه شیخ بسیار بر خواستة خود پامی‌فشرد به طوری كه نزدیك بود رابطة من و او بریده شود زیرا او می‌گفت: ازدواج سنت پیامبر است و آن حضرت فرموده: «هر كه از سنت من روی بگداند از من نیست». در این موقع هیچ چاره‌ای نداشتم جز این كه بیماری دروغین را اظهار كنم. شیخ هم قانع شد و روابط دوباره با همان صفا و دوستی برقرار گردید.

پس از سپری شدن دو سال از اقامتم در آستانه از شیخ اجازه خواستم كه بگذارد به وطنم برگردم اما شیخ اجازه نداد و گفت: چرا می‌خواهی برگردی؟ در آستانه هرچه دلت بخواهد و چشمت بپسندد فراهم است، خداوند هم دنیا و دین را در آستانه قرار داده است. آن‌گاه به دنبال این سخن گفت: تو قبلاً گفته بودی كه پدر و مادرت از دنیا رفته‌اند و هیچ برادری هم نداری. بنابراین آستانه را وطن خود فرض كن. شیخ از آنجا كه با من نیز به شدت با او مأنوس شده بود، پیوسته اصرار می‌كرد نزد او بمانم. البته من نیز به شدت با او مأنوس شده بودم لیكن وظیفه‌ای كه به من محول شده بود، مرا وادار می‌ساخت كه به لندن بازگردم و گزارش مفصلی از اوضاع مركز خلافت تقدیم آن‌ها كنم و دستورات جدیدی در مورد كار و وظایفم دریافت دارم.

در طول مدت اقامتم در آستانه، عادتاً هر ماه گزارشی از حال خود و نیز تحولات و مشاهداتم به وزارت مستعمرات ارسال می‌كردم1.

... در روز خداحافظی با شیخ، او بسیار می‌گریست و وقت خداحافظی به من گفت: خدا به همراهت پسرم، اگر دوباره به این جا آمدی و من از دنیا رفته بودم مرا یاد كن. به زودی در قیامت در كنار رسول خدا با هم دیدار خواهیم كرد.
واقعیت این است كه من نیز به شدت متأثر شدم و اشك‌هایم جاری شد، اما به هر حال وظیفه بالاتر از احساسات و عواطف است.

ماهنامه موعود شماره 69

پی‌نوشت‌ها:
1. نویسنده اعتراف می‌كند كه رؤسای من حتی سفارش به انجام امور زشت و ممنوع كه ممكن است در راه رسیدن به اهداف مورد نظر بریتانیا تسهیلاتی فراهم آورد، هیچ ابایی نداشتند، و من نیز كه چاره‌ای غیر از اطاعت نداشتم، بدون آن كه حتی كلمه‌ای بر زبان آورم، وظیفه‌ام را به انجام می‌رساندم

نظرات() 
Zoe
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:18 ب.ظ
Thanks for finally writing about >هادی - خطرات یک جاسوس <Liked it!
Beau
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:39 ق.ظ
Appreciating the commitment you put into your website and detailed information you
present. It's nice to come across a blog every once in a while that isn't the same outdated rehashed information. Excellent
read! I've saved your site and I'm adding your
RSS feeds to my Google account.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

لینکستان

نظرسنجی

    نظرتان راجعب وبلاک ارسال کنید





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :